محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
868
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خراسان پيش تو ، چون به حلوان رسيد و بشنيد كه تو سليمان را خلع كردى و عاصى گشتى ، عهد به من سپرد و خود بازگشت . قتيبه پشيمان شد از آنكه كرده بود . كس فرستاد و برادران خويش را بخواند و از ايشان مشورت خواست . همه گفتند : از اين پس بر سليمان ايمن نشايد بودن . پس قتيبه كس فرستاد و بحترى بن عبد الله را بخواند . و او مردى بود گرانمايه و با مقدار نزديك مردمان خراسان و او را گفتا : يا بحترى من ترا بيازمودم اندر بسيار كارها ، و اكنون اين چنين كارى كردم و بر خويشتن نه ايمنم از سليمان ، بيار تا مرا چه نصيحت دارى ؟ بحترى گفت : سليمان ترا داند و از طاعت تو آگاه است و بر آن اثرهاى تو و نيكوييها اندر مسلمانى و حربها كه كردى با كافران ، و او ترا نكشد . قتيبه گفت : ويحك ، پندارى كه من از كشتن بترسم ، من از آن مىترسم كه سليمان يزيد بن مهلَّب را اميرى خراسان دهد و آن گاه مرا به حضرت خواند و پيش مردمان سست و خوار كند ، و مرگ به نزديك من آسانتر از آن . بحترى گفت : من پندارم كه يزيد با تو چنين نكند اگر امير خراسان شود ، و اين خود اميد دارم كه رسول تو بازآيد و عهد تو دارد بر خراسان ، شتاب مكن كه تو ندانى كه چگونه بود . قتيبه گفت : ويحك يا بحترى ، رسول من آن عهد بياورد و رسول سليمان از حلوان بازگشت زيرا كه شنيد كه من سليمان را خلع كردم . پس قتيبه كس فرستاد و حصين بن المنذر البكرى را بخواند و گفت : يا با محمد ، من كارى خواهم كردن كه خراسان تباه شود بر مسلمانان . حصين گفت : آن چه كار است ؟ گفت : مردى را به كاشغر خواهم فرستادن با خيلى و همچنين به راهى كه همى ترسم از آن سوى كه من دانم و آن را استوار كنم ، چه بينى ؟ حصين گفت : ايها الامير ، يك راه است كه اگر آن را استوار توانى كردن از همه راهها ايمن باشى . قتيبه گفت : آن كدام راه است ؟ گفت : راه اجل مقدّر خود . قتيبه را خشم گرفت و كلاه خويش را از سر فرو گرفت و بر زمين زد تا به دو نيم شد . حصين گفت : بد فالى گرفتى ايّها الامير ، قتيبه گفت : از بهر آنكه تو مرا اندر هر وقتى به خشم آرى و چيزها گويى كه من نخواهم . حصين برخاست و از نزديك او بيرون آمد .